تبلیغات
hOt
اشک شب

اشک شب گشتم و آبش دادم

سنبلش کردم و تابش دادم

آنچه درجان و دلم بود صفا

ریختم در دل و جانش زفا

رشته مهر به پایش بستم

تابگیرد ز محبت دستم

تا بتی ساختم ازروی نیاز

شد مرا مایه امید دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود

در محبت گروش جانش بود

روز او بی رخ من روز نبود

به شبش شمع شب افروز نبود

قصه می گفت ز بیماری دل

ز غم هجر و گفتاری دل

زان که شب تابه سحربیداراست

از پریشانی دل بیمار است

باورم شد که گرفتار دل است

بس که می گفت کهبیمار دل است

دل است این............؟                                              




طبقه بندی: شعر،